سفرنامه

با احترام به شهیار قنبری…   نور بی اسم توی ذوقم زد باز شد یک دریچه در کمدم اول شعر از تو افتادم به کجایی که می رود به خودم اسب سرکش شب مرا زین کرد از سر زندگیت سر رفتم پاره خطی شدم که پاره شده بی تو از صفر تا سفر رفتم برج اطلاعت بیشتر دربارهسفرنامه[…]

سفرنامه دو

از نیمه های من، دهه ی پنجاه با موی تو، سیاهی شب مُد شد از زور می زدی وسط ِ گریه و بچه ای دچار تولد شد پنجاه و پنج مرتبه خون پاشید یک مشت ماجرای پلیسی بود از مادرم جنون زده در چادر در صحنه ی شعارنویسی بود بابا کنار مارکس قدم می زد اطلاعت بیشتر دربارهسفرنامه دو[…]

در پس‌زمینه، گریه‌ی یک‌ریزِ ابرها…

من هاشمم! که کارگر کارخانه‌ام با یک زن و چهار پسر، چند دخترِ… بی‌اتّفاق خاص به جز مرگ مادرم بی‌هیچ عاشقانه و بی‌هیچ خاطره در مُردگی دائمی خود شناورم از ذرّه های زنده‌ی خود کار می‌کشم تا شب، غرور له شده در کارخانه‌ام تا صبح، پشت پنجره سیگار می‌کشم من آتنام! سالِ یکِ رشته‌ی حقوق اطلاعت بیشتر دربارهدر پس‌زمینه، گریه‌ی یک‌ریزِ ابرها…[…]

خسته‌ام

یک: بوی ابریشم تو آمد، از ته ریشم عاشقت بودم و هستم! که نباشی پیشم توی تکراری یک بچّه دبیرستانی می نویسم بر شیشه: به تو می اندیشم!! عاشقم بودی؟ هستی؟ خواهی شد؟ شاید… تیغ بر صورت من می رود و می آید به خودم می گویم: تو مَردی! گریه نکن! می کشم سیگاری منتظر اطلاعت بیشتر دربارهخسته‌ام[…]

بعد از تو

خون مي جهد از گردنت با عشق و بي رحمي در من دراکولاي غمگيني ست… مي فهمي؟! خون مي خورم از آن کبودي ها که ديگر نيست در مي روم اين خانه را… هرچند که در نيست! عکس کسي افتاده ام در حوض نقاشي محبوب من! گه مي خوري مال کسي باشي گه مي خوري اطلاعت بیشتر دربارهبعد از تو[…]

کاش را کاشتیم و سبز نشد

وحشیِ بافقی منم که منم! شور، آتش گرفته در بدنم من که «گاو» و «کلید» مش حسنم!! سیم آخر کجاست تا بزنم؟! توی مغزم بزن بزن شده‌ام عاشق چند تا وطن شده‌ام! قصّه‌ام شرحی از پریشانی ست گریه‌ی دختری خیابانی ست کیف یک بچّه‌ی دبستانی ست متن دعوای چند زندانی ست مانده‌ام با خودم چه اطلاعت بیشتر دربارهکاش را کاشتیم و سبز نشد[…]

عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

عینکت مثل چشم‌هات ابری ست شیشه‌اش مثل آسمان کِدر است ساعت هشت شب اگر برسی یک نفر روی تخت، منتظر است بغلش می‌کنی و می‌خوابی با تنی که همیشه تکراری ست توی حمّام گریه خواهی کرد زندگی شکلی از خودآزاری ست وسط آینه نگاهت به بدنی بی‌قواره می‌افتد حوله را می‌کشی بر اندامت نفسش به اطلاعت بیشتر دربارهعینکت مثل چشم‌هات ابری ست[…]

بدجور خستگانیم!

من بیا برقصا با وزن این ترانه این شعر عاشقانه این آخرین بهانه که موسم بهار است در من بیا برقصا این فصل، گریه‌دار است یک دوست توی زندان یک دوست روی دار است یک دوست زیر بار است از هر طرف فشار است گوریل روی کار است! که موسم بهار است!! . در من اطلاعت بیشتر دربارهبدجور خستگانیم![…]

بهت گفتم برو!

بذار از اوّل قصّه بگم: می‌میره اون مردی که من تنها دلیلِ واقعیِ رفتنش می‌شم گلوله می‌زنه توو مغزم و آهسته رد می‌شه پلیس احمقی که فکر می‌کرده زنش می‌شم ■ به چشمات زل زدم اون تیله‌های خیس جادویی که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود بهم گفتی یه روز خوب توو اطلاعت بیشتر دربارهبهت گفتم برو![…]