و دیگه صبح نشد…

هزار دفه مُردیمشبو عقب بردیمخورشیدو آوردیم…و بعد صبح نشد! نوشتیم از فرداتوو گریه‌ی سارارو بغض دیواراتوو شرم میدوناکف خیابونا…و بعد صبح نشد از خونه‌ی دیوافانوسو دزدیدیمستاره رو چیدیمبه بوسه برگشتیمتیرگیو کُشتیم…و بعد صبح نشد به خاک بخشیدیماون‌همه هرگز روانار قرمز روصدای بارونوشهرِ پُر از خونو…و بعد صبح نشد رو دست‌ها بردیمرفیق بی‌سر رونعش برادر روصدای اطلاعت بیشتر دربارهو دیگه صبح نشد…[…]

من در کتابخانه‌ی خود هستم

در «فیس‌بوک» بود… خبر پیچید:لو رفتنِ رژیمِ زنی لاغر!اعطای لوح و سکّه به یک مدّاحچسناله‌های خانم بازیگر در «اینستاگرام» کسی غش کردبا عکسِ دوست‌دخترِ خواننده!با فحش‌های مردمِ باغیرت!!:-«چیزم توو چیزِ دختره‌ی جنده!!» از آسمان شروع به بارش کردهر جمله‌ی شروع شده با «کاف»!لبخند و درد و لایک به هم آمیختدر عکس تازه‌ی «پدرِ شوآف!».رژ زد، اطلاعت بیشتر دربارهمن در کتابخانه‌ی خود هستم[…]

آخرین سنگ

گفتم لباس قرمزت را نپوش ما کمونیست نیستیم گفتم لباس مشکی‌ات را نپوش ما آنارشیست نیستیم گفتم لباس سبزت را نپوش ما فتنه‌گر نیستیم گفتم در این مملکت فقط آدم‌های لخت را نمی‌گیرند بعد آنها رسیدند و سنگسارمان کردند اوّلین سنگ را کسی انداخت که لباسش را یادم نیست آخرین سنگ را کسی انداخت که اطلاعت بیشتر دربارهآخرین سنگ[…]

The last of all saviours

Like a sexual orientationFrom words I’m a deviationBaseless, I’m from madness a realisationGenderless, I’m from being an incarnation Compounded of impatience and patienceI’m a volcano on the peak of a mountain,Indifferent to “subject” and “object,”I’m engaged with the love making of the spirit Darling, enjoy your life, no matter howWhy should I hinder you? “I”, اطلاعت بیشتر دربارهThe last of all saviours[…]

سوره‌ی «شک»

به تلویزیون بنگر، به ریزش برفک‌هاگذر کن از این ایمان به مرحله‌ی شک‌ها به تلویزیون بنگر، به مزرعه‌ی گندمهجوم کلاغان را، سکوت مترسک‌ها به تلویزیون بنگر، به خنده‌ی جادوگرفرو شدنِ سوزن، درون عروسک‌ها! به تلویزیون بنگر که یکسره می‌خوانَدسرودِ نخواندن را به گوش چکاوک‌ها به تلویزیون بنگر، به قاتل رؤیاهاتاگرچه علیه توست تمامیِ مدرک‌ها به اطلاعت بیشتر دربارهسوره‌ی «شک»[…]

گریه می‌کنم

دارم به گریه می‌كنم و گریه می‌كنم از تو، به تو، بدون تو، تو! گریه می‌كنم… . تو نیستی! شبیه كلیدی بدون قصر پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر» . من، سردی نبودن دستی كه هیچ وقت… شب، تاكسی، صدای «مهستی» كه هیچ وقت… . «به من نگا كن واسه‌ی یه لحظه/ نگات به اطلاعت بیشتر دربارهگریه می‌کنم[…]

سفرنامه

با احترام به شهیار قنبری…   نور بی اسم توی ذوقم زد باز شد یک دریچه در کمدم اول شعر از تو افتادم به کجایی که می رود به خودم اسب سرکش شب مرا زین کرد از سر زندگیت سر رفتم پاره خطی شدم که پاره شده بی تو از صفر تا سفر رفتم برج اطلاعت بیشتر دربارهسفرنامه[…]

سفرنامه دو

از نیمه های من، دهه ی پنجاه با موی تو، سیاهی شب مُد شد از زور می زدی وسط ِ گریه و بچه ای دچار تولد شد پنجاه و پنج مرتبه خون پاشید یک مشت ماجرای پلیسی بود از مادرم جنون زده در چادر در صحنه ی شعارنویسی بود بابا کنار مارکس قدم می زد اطلاعت بیشتر دربارهسفرنامه دو[…]

در پس‌زمینه، گریه‌ی یک‌ریزِ ابرها…

من هاشمم! که کارگر کارخانه‌ام با یک زن و چهار پسر، چند دخترِ… بی‌اتّفاق خاص به جز مرگ مادرم بی‌هیچ عاشقانه و بی‌هیچ خاطره در مُردگی دائمی خود شناورم از ذرّه های زنده‌ی خود کار می‌کشم تا شب، غرور له شده در کارخانه‌ام تا صبح، پشت پنجره سیگار می‌کشم من آتنام! سالِ یکِ رشته‌ی حقوق اطلاعت بیشتر دربارهدر پس‌زمینه، گریه‌ی یک‌ریزِ ابرها…[…]

عمودی‌ها

سرش را انداخته بود پایین و تند تند می‌نوشت. معلوم بود که به حرف‌هام گوش نمی‌دهد. نسخه را هل داد به طرفم و گفت: «چند تا قرص آرام‌بخش واسه‌ت نوشتم و یه مقدار ویتامین که تقویت بشی. اینا رو تا دو هفته دیگه بخور. تو این مدت هم هر چیزی که اذیتت می‌کنه رو روی اطلاعت بیشتر دربارهعمودی‌ها[…]